کتاب فریاد مهتاب - خاطرات مادر مظلوم مدینه
555 بازدید
تاریخ ارائه : 4/8/2013 8:01:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره


شهادت حضرت زهرا
مظلومیت حضرت علی
سقیفه بنی ساعده
خلافت ابوبکر
خلافت ابی بکر
بیعت با ابوبکر
بیعت با ابی بکر
آتش زدن در خانه فاطمه
آتش زدن در خانه علی
ایام فاطمیه
ظلم به فاطمه

بسم الله الرحمن الرحیم

من مى خواهم براى تو از مادر مظلوم مدينه سخن بگويم، همسفر من باش!

بيا به مدينه سفر كنيم و از حوادثى كه بعد از وفات پيامبر در آن شهر روى داد، باخبر شويم.

به راستى چگونه شد كه مردم  مدينه، عهد و پيمان خود را شكستند و مظلوميّت دختر پيامبر را رقم زدند ؟

من مى خواهم تو را با حماسه اى كه حضرت فاطمه(س)، آن را آفريد، آشنا كنم .

حماسه يارى حق و حقيقت !

حماسه اى به بلندى تاريخ آزادى وشرافت !

من مى خواهم مظلوميّت مادرم فاطمه(س) را بيان كنم و تو را از ماجراى خانه اى باخبر كنم كه در آتش كينه سوخت!

دوست من! بيا با هم دفترِ تاريخ را باز كنيم و در ده ها كتاب پژوهشى - تاريخى به جستجوى حقيقت بپردازيم تا بدانيم بر مادرِ مظلوم شيعه چه گذشته است .

كتابم را به حضرت فاطمه(س) اهدا مى كنم ، باشد كه شفاعتش نصيب همه ما گردد .

در چاپ چهاردهم به بازنگرى قسمت هايى از كتاب پرداختم و فقط متنِ پى نوشت ها را خلاصه كردم تا حجم كتاب كمتر شود.

بسيار خوشحال مى شوم كه از نظرات شما در مورد اين كتاب بهره ببرم ، منتظر شما هستم .

مهدى خُدّاميان آرانى

ـــــــــــــــــ
 
نگاه من به آسمانِ پر ستاره دوخته شده است ، نمى دانم فردا چه خواهد شد . با خود فكر مى كنم ، كاش الآن در مدينه بودم !
خدايا ! آيا خواهم توانست بار ديگر پيامبر را ببينم ؟
امروز خبردار شدم كه بيمارى پيامبر ، بسيار شديد شده است ، ديگر اميدى به بهبودى او نيست . من خيلى نگران هستم . فردا صبح زود به سوى مدينه خواهم رفت ، من مى خواهم بار ديگر پيامبر را ببينم .
اكنون، خورشيد روز سه شنبه ، بيست و نهم ماه صَفَر طلوع مى كند و من آماده رفتن مى شوم . دستى به يالِ اسب سفيد و زيبايم مى كشم ، پا در ركاب مى نهم ، من مى خواهم به سوى مدينه بروم .
آيا تو نيز همراه من مى آيى ؟ تو بايد با عجله همراه من بيايى ، از اينجا تا مدينه ، دو ساعت راه داريم . عشق ديدن پيامبر مرا بى قرار كرده است ، يادم مى آيد آخرين بارى كه پيامبر را ديدم ، خبر از رفتن خود مى داد ، او ديگر از ماندن در اين قفس تنگ دنيا خسته شده بود و دوست داشت كه به اوج آسمان ها پر بكشد و همنشين فرشتگان گردد . آيا من موفّق خواهم شد بار ديگر پيامبر را ببينم ؟[1]
آنجا را نگاه كن ، آيا ديوارهاى شهر مدينه را مى بينى ؟
اكنون ما به مدينه رسيده ايم ، بيا جلوتر برويم ، به مركز شهر ، مسجد پيامبر .
آيا تو هم صداى گريه ها را مى شنوى ؟ براى چه صداى گريه از خانه ها بلند است ؟ چه خبر شده است ؟
خداى من ! پيامبر از دنيا رفته است .[2]
اينجا خانه پيامبر است ، صداى گريه فاطمه(س) ، دختر پيامبر به گوش مى رسد .
آرى ، پيامبر دنيا را وداع گفته است ، اكنون على(ع) دارد بدن مطهر آن حضرت را غسل مى دهد .
پيامبر خودش وصيّت كرده است كه فقط على(ع) بدن او را غسل دهد ، فرشتگان آسمانى او را يارى مى كنند .[3]
من با خود مى گويم خوب است به داخل مسجد پيامبر بروم ، مسجدى كه پيامبر در آنجا براى ما بالاى منبر مى رفت و سخن مى گفت ، هنوز طنينِ صداى مهربان او در گوش من است .
خداى من ! در اين شهر چه خبر است؟ چرا در اين لحظه، مسجد اين قدر خلوت است ؟ پس مردم كجا هستند ؟ آيا كسى از راز خلوتى مسجد خبر دارد ؟[4]
 
*   *   *
 
2
از مسجد بيرون مى آيم، درِ خانه چند نفر از دوستان خود را مى زنم ، امّا كسى جواب نمى دهد .
يك نفر دارد به سوى من مى آيد:
ــ سلام ، آيا مى دانى مردم كجا رفته اند ؟ چرا شهر اين قدر خلوت است .
ــ مگر خبر ندارى كه همه مردم به سقيفه رفته اند ؟[5]
ــ سقيفه ديگر كجاست ؟ آنجا چه خبر است ؟
ــ همراه من بيا ، آنجا خبر مهمّى است .
من همراه او حركت مى كنم ، تو نيز همراه من بيا .
او مرا به سوى غرب مدينه مى برد ، ما از شهر خارج مى شويم .
آنجا را نگاه كن ، آنجا سايبانى است كه به آن سقيفه مى گويند .
چه جمعيّتى در آنجا جمع شده است ! چه سر و صدايى بلند است !
به راستى اينجا چه خبر است ؟
داخل سقيفه ديگر جا نيست ، هر جا را نگاه كنى جمعيّت موج مى زند ، من جمعيّت را مى شكافم و جلو مى روم .
ــ آقا چه مى كنى ، كجا مى خواهى بروى ؟ مگر نمى بينى كه راه بسته است ؟
ــ امّا من بايد جلو بروم ، مى خواهم براى دوستانم كه كتابِ مرا مى خوانند گزارش بدهم و سخن بگويم ، آنها حق دارند بفهمند امروز اينجا چه خبر است .
هر طور كه هست وارد سقيفه مى شوم ، تختى را مى بينم كه پيرمردى بر روى آن خوابيده است .[6]
جلو مى روم ، گويا پيرمرد مريض است ، رنگ زردى به چهره دارد .
يك جوان كنار او ايستاده است ، پيرمرد يك جمله مى گويد و جوان سخن او را با صداى بلند تكرار مى كند تا همه بشنوند .[7]
آيا اين پيرمرد را مى شناسى ؟
او سَعد است ، رئيس قبيله خَزْرَج ، آن جوان هم ، قيس، پسر اوست كه در كنار او ايستاده است .
حتماً مى دانى كه مدينه از دو طايفه بزرگ اَوْس و خَزْرَج تشكيل شده است ، اين دو طايفه قبل از اسلام ، همواره در حال جنگ بودند، امّا به بركت اسلام ، صلح و آرامش به ميان آنها برگشته است .
اكنون ، بزرگان اين دو طايفه در كنار هم جمع شده اند تا براى آينده اين شهر تصميم بگيرند .
سعد ، بزرگ قبيله خزرج چنين سخن مى گويد:
اى مردم مدينه ! شما بايد قدر خود را بدانيد ، شما بوديد كه پيامبر را يارى كرديد و اگر شما نبوديد ، اسلام به اين شكوه و عظمت نمى رسيد .
آرى ، مردم شهر مكّه ، نه تنها پيامبر را يارى نكردند ، بلكه همواره باعث اذيّت و آزار او شدند ، امّا خداوند به ما اين توفيق را داد كه يارى پيامبر را بنماييم و ما تا پاى جان او را يارى كرديم .
اى مردم مدينه ، با شمشيرهاى شما بود كه دين اسلام ، قدرت پيدا كرد ، آگاه باشيد كه پيامبر از دنيا رفت در حالى كه از شما راضى بود و شما نور چشم او بوديد .
اكنون پيامبر به ديدار خدا شتافته است و بعد از او حكومت و خلافت، حقّ  شما مى باشد .[8]
همه مردم يك صدا فرياد مى زنند: «اى سعد ! چه زيبا و خوب سخن گفتى ، ما فقط به سخن تو عمل مى كنيم ، تو بايد خليفه مسلمانان باشى» .
مردم، حسابى به شور افتاده اند ! نگاه كن ! چگونه دور سعد مى چرخند و فرياد مى زنند: «اى سعد ! تو مايه اميد ما هستى ، مرگ بر دشمن تو ! » .[9]
اين همان شعارى است كه آنها در روزگار جاهليّت مى خواندند ، چه شده است كه اين مسلمانان ، به ياد آن روزها افتاده اند ؟
هنوز بدن پيامبر دفن نشده است ، آيا بايد اين گونه به جاهليّت برگردند ؟
گوش كن !
گويا سخن از خلافت است ، بحث خيلى جدّى است ، اين مردم اينجا جمع شده اند تا جانشين پيامبر را معيّن كنند .
مگر پيامبر در روز غدير خُمّ ، على(ع) را به عنوان خليفه و جانشين خود معيّن نكرده است ؟
مگر همين مردم با على(ع) بيعت نكردند ؟ چرا به اين زودى ، همه چيز را فراموش كردند ؟
از روز غدير خُمّ ، حدود دو ماه گذشته است .
آيا آنها سخن پيامبر را فراموش كرده اند كه در ميان هزاران نفر، فرياد زد: «مَن كنتُ مَولاه فَهذا عليٌّ مولاه: هر كه من مولا و رهبر او هستم ; اين على مولا و رهبر  اوست ».[10]
من در همين فكرها هستم كه صدايى به گوشم مى رسد ، يكى از عقب جمعيّت مى گويد: «مهاجران ، سخن ما را قبول نخواهند كرد ، آنها باسعد بيعت نخواهند كرد ، براى اين كه آنها زودتر از ما مسلمان شده اند و پيامبر از طايفه آنهاست» .
همه به فكر فرو مى روند ، آرى ، مهاجران كسانى هستند كه در شهر مكّه به پيامبر ايمان آوردند و همراه آن حضرت به مدينه هجرت كردند .
آنها اوّلين كسانى هستند كه به پيامبر ايمان آوردند و خيلى از آنها از طايفه پيامبر (قريش) هستند .
يكى جواب مى دهد: «ما به آنها خواهيم گفت: دو خليفه معيّن مى كنيم ، يكى از شما ، ديگرى از ما» .
سعد اين سخن را مى شنود رو به او مى كند و مى گويد: «اين سخن را نگوييد كه اين آغاز شكست شما خواهد بود ، شما بايد بر حرف خود ثابت بمانيد ، شما تأكيد كنيد كه خليفه بايد از ميان مردم مدينه باشد ، آنها مجبور مى شوند قبول  كنند» .[11]
 
*   *   *

برای ادامه مطالعه کتاب  مراجعه کنید :  درباره اين کتاب